كيمياااااااااااااااااااا تولدتتتتتت مباااااررررككككككككك
ما بازم اومديم كه هم تولد يكي از فناي خوب و مهربون و خوشگل و ماماني و در كل يه فرشته كشف نشده
را بهش تبريك بگيمممممممممممم![]()
خب اينجا نيستي كيك بخوريم پس نگاه مي كنيم بعد ميريم و يه كيك از سفارش ميديم و مي خوريم![]()

واي اين چيه؟؟؟البته جمعيتمون زياده خوبه همين![]()

اينم كادو هااااااااااا
ببخشيد كمه مي دونم ولي ديگه عكس پربار تر از اين نديديم![]()
![]()
كاش ايران بدي بعد از خجالتت درميومديم![]()

تولللللللللددددتتتتتتتتتتتتتتتتتتت مبببببباااااااااارررررررررككككككككككككككككككك![]()
![]()
![]()
هووووووووووووو ايشاللههههههههه ۷۰۰۰۰۰۰۰۰سال ديگه هم عمرررررررر كنيييييييييييييي ولي بي گناه خوب و با لذت![]()
ايشالله هميشه پيشمون باشي و ما رو از ياد نبري![]()
هووووووووووووووووووو
تولد تولد تولدت مباركككككككككككك مباركككككككككك مباركككككككككككك تولدتتتتتت مبارككككككككككككككككككك![]()
![]()
![]()
![]()
واييييييييييييي كيميااااااااااااااااا دوست داريييييييييمممممممممممممممممممممممممم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
كاش الان اينجا بودي كلي ماچت مي كرديم![]()
![]()
![]()

بازم ميگيممممممممممممممممممممممممم تولدت مباركككككككككككككككككككككك![]()
اين آقا خوش تيپه هم كه مي بيني!ميگه:![]()
تولدت مبارككككككككككك كيميااااااااااي عزيزمممممممممم![]()
![]()
خب خب ديگه هر چي بگيم بازم كم گفتيمممممممممممممم
مي خوايممممممم داد بزنيم بگيممممممممممممم!!!!!!!!!!
تولدتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت
مبااااااااااررررررررررركككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككك
خلتييييييييييممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم![]()
![]()
خب بچه ها مرسي از همه تون و از نظراي قشنگتون!
خيلي ممنون كه پيشمون مياين و ما رو خوش حال مي كنيد خيلي خيلي خيلي دوستون داريمممممممممممم![]()
![]()
![]()
اين گلا هم از طرف ما دوتا براي آجي خوشگلمون كه زيبايي اين گلا پيش اون هيچه![]()
خب بچه ها بريم سراغ داستانمون اميدواريم خوشتون بياد![]()
![]()
معجزه احساس
گوشي رو قطع كرد ماشين رو يه گوشه نگه داشتم ديگه منصرف شدم از رفتن به آرامگاه عشقم داشت شاديم دستي دستي از دستم مي رفت واي خدا نمي خوام يعني چه؟اون مال منه نمي ذارم هيچ كس اونو از من بگيره بايد زنگ بزنم دوباره به كامران آره ميرم با اونا حرف مي زنم شايد كه نه حتما كمكم مي كنن گوشيم و برداشتم و شماره كامران رو گرفتم قلب تند تند مي زد حالم اصلا خوب نبود فقط خدا كنه زود گوشي رو برداره كه اصلا حوصله ندارم بعد از دوازده تا بوق برداشت كامران:جونم هومن تو دست بردار نيستي؟؟ گفتم كه سام نمياد تنبل خان خوابيده!-كامران؟-واي هومن چي شده؟؟چرا صدات بغض داره؟؟شادي ناراحت شده سام نمياد؟؟اي بابا خب زود تر مي گفتين به زور هم كه شده مي فرستادمش ديگه نكنه شادي گريه كرده ناراحت شدي؟؟واي اين دوتا از خواهر برادراي تني هم بيشتر به هم وابسته شدن=كامران مي خوام ببينمت!-هومن؟؟چي شده؟؟؟واي خدايي نكرده براي شادي اتفاقي كه نيوفتاده! خيلي اعصاب داشتم اينم بيشتر مي رفت روي اعصابم!-نه نه نه كامران هيچ كدوم از اينايي كه ميگي نشده فقط مي خوام ببينمت همين باشه؟؟؟-خب باشه سام مي خواد با دوستاش بره تا يه ربع ديگه كوه و تا عصر نمياد شاديم كه كلاسه مي مونيم منو تو و كيميا بيا پيشمون منتظريم!-باشه تا ده دقيقه ديگه اونجام!-باشه مي بينمت-اوهوم باي
تمام راه بغض عجيبي تو گلوم گير كرده بود داشتم خفه مي شدم نمي دونم چه طوري خودمو رسوندم در زدم كامران در رو باز كرد پريدم بغلش مي خواستم گريه كنم تا خفه نشم ولي سام رو ديدم خودمو زود جمع و جور كردم ولي حالاتم از چشماي تيز كامران دور نموند فهميد اتفاق بدي مي خواد بيوفته كه منو نگران كرده براي همين براي اولين بار مي ديدم كه منتظره هر چه زودتر سام بره تا بفهمه اين چه موضوعيه كه داره اين جور منو داغون مي كنه!!بالاخره بعد از ده دقيقه سام و دوستاش رفتن رفتيم توي هال نشستيم و كيميا خواست پاشه كه بره يه چيزي بياره براي پذيرايي كه پاشدم دستشو گرفتم و نذاشتم بره و نشوندمش كنار كامران رو مبل و خودم هم روي يه تكي رو به روشون نشستم فضاي خوبي نبود توش استرس موج مي زد بغضمو قورت دادمو و شروع كردم!
-كامران وقتي شادي رو رسوندم كلاس يكي بهم زنگ زد با ياد آوري حرفاش دوباره بغض گلومو گرفت و نتونستم ادامه بدم كيميا با نگراني:خب هومن چي شده بگو ديگه نگرانمون كردي عزيزم كامران:هومن خوبي؟؟مي خواي برات آب بيارم؟؟-نه خوبم اوني كه زنگ زد نيلوفر بود يادتونه كه كي بود؟؟؟ كامران و كيميا با حالت بهت و ناباوري:آره آره –مي گفت....مي گفت كه شادي حق من نيست!نبايد بيشتر از اين پيش من بمونه!مي گفت كه تو هيچ حقي در قبالش نداري من خيلي راحت مي تونم از طريق قانوني ازت بگيرمش مي گفت كه شايد ديگه بزرگ شده خودش مي فهمه مي خواد با شادي حرف بزنه و تمام چيزا رو بگه بهش! كامران دستي به موهاش كه هنوز هم كه هنوز سياه و براق بود كشيد و گفت:هومن جان مي دونم سخته ولي بذار باهاش حرف بزنه ما مطمئنيم شادي تو رو بي نهايت دوست داره و تو رو با هيچ كس عوض نمي كنه اونم كسي كه بعد از اين همه سال پاشه بياد و همچين ادعايي داشته باشه! يه نفس عميق كشيدم ولي نمي دونم چرا بازم با اين كه مطمئن بودم شادي منو عوض نمي كنه با اون همچنان نگران بودم كه نكنه اتفاق بدي بيوفته؟؟نمي دونم نمي دونم!
تا سه ساعت اونجا بودم و كامران و كيميا داشتن منو آروم مي كردن حتي زديك بود بزنم زير گريه ولي خودمو كنترل كردم دوست نداشتم از خودم ضعف نشون بدم...كتمو برداشتم با گوشي و سوييچمو كه برم ديگه دنبال شادي چون راه دور و سخت بود تنها نمي شد بياد موقع خداحافظي وقتي كامران رو بغل كردم نزديك گوشم گفت منطقي باش و گونمو بوسيد يه جوري نگاش كردم كه خودش هم فهميد منظورم چيه كه يعني اگه تو هم بودي منطقي فكر مي كردي؟؟؟آره مي خوان شاديمو ازم بگيرن كجاش منطقيه؟؟؟ولش كن هومن كمتر بهش فكر كن شادي دوست داره و مطمئن باش هيچ جايي نميره با كيميا هم خداحافظي كردم اونم نزديك گوشم گفت داداشي مواظب خودت و شادي باش!منم براش چشمك زدم و رفتم سوار ماشين شدم تا برم دنبال شادي نيلوفر گفته بود كه تا بعد از ظهر ديگه بايد شادي رو ببينه و وقت نداره منم مجبور بودم كه براي شادي بگم البته سر بسته!
شادي سوار ماشين شد و گفت:سلام باباي خودم واي واي واي موهاشو بابايي اين چه طرزشه؟؟؟مواهات خيلي ژوليده شده چند ساعته بهشون دست هم نزدي؟؟؟-هيچي عزيزم شيشه ماشين پايين بود باد خورد خراب شد بي خيالش-باشه بي خيالش-بابايي-جونم؟؟-قيافت نشون ميده مي خواي يه چيزي بگي نمي دوني چه جوري بگي بگو ناراحت نميشم! بهش نگاه كردم آخه چه قدر تو باهوشي عزيزم به مامانت رفتي!به روش لبخند زدم و گفتم:مي دونستي خيلي باهوشي؟؟-آره هر چي باشم دختر تو ام ديگه!بعد هم خنديد و چشمك زد! ماشين و روشن كردم و راه افتادم مي خواستم تو راه بهش بگم قضيه رو تا تو صورتش نگاه نكنم و شروع كردم به گفتن!من:شادي جون امروز كه رفتي يه نفر زنگ زد بهم به اسم نيلوفر........-خب چيه چرا ادامه نمي دي؟؟نيلوفر كيه؟؟؟نكنه دوسش داري؟؟؟مي خواي باهاش ازدواج كني؟؟؟آره بابايي؟؟از حرفاش و نگرانيش خندم گرفت و زدم زير خنده فكر كنم اونم متوجه شد كه زيادي تند رفته اونم خنديد من:نه بابا چي ميگي؟؟يكيه مي خواد باهات حرف بزنه!-با من؟؟من كه اصلا نمي شناسمش!با من چي كار داره؟؟-مي فهمي!-يه جوري نگام كرد ولي سرشو به علامت ندونستن تكون داد رفتيم خونه زودي رفت لباساشو عوض كرد و اومد پيش من كه تو آشپزخونه بودم و رو به زيبا جون سلام كرد و يه بوس براش فرستاد كه زيبا جونهم طبق معمول خنديد و بهش چشمك زد من:زيبا جون دارم ميميرم از گشنگي امروز چي داريم؟؟-زيبا جون خنديد و با شيطنت گفت:فسنجوننننننننننن منو شادي:آخ جوننننن فسنجونننننن و بعد زديم زير خنده و با ولع بعد از اين كه غذا روي ميز گذاشته شد شروع كرديم به خوردن البته با اون همه انرژي اي كه ما مصرف كرده بوديم ميشه گفت حمله كرديم به سمت غذا ها زيبا جون هم فقط داشت با تعجب به ما نگاه مي كرد و بعد زد زير خنده و خودمون هم خندمون گرفته بودش!
بعد از خوردن غذا منو شادي از زيبا جون تشكر كرديم و رفتيم تو اتاق شادي:بابايي؟؟-جونم؟؟-اون نيلوفره كي مياد؟؟-نمي دونم الان كه تازه ساعت دوئه!زنگ مي زنم بهش الان ميگم 5اين جا باشه!-بابا مشكوك مي زنيااااااااا-نه خوشگله باش تا زنگ بزنم بهش! و گوشيمو برداشتمو و رفتم تو اتاقي كه براي مهمون بود كه در واقع براي كامران اينا بودش و با شماره اي كه با من تماس گرفته بود باهاش بهش زنگ زدم بعد از سه تا بوق برداشت اون:بله؟؟-سلام نيلوفر خانوم هومن هستم!-به سلام هومن پس تصميمت رو گرفتي؟؟ميديش ديگه؟؟؟اين جوري تو هم راحت تر مي توني بري زن بگيري و يه زندگي بهتري رو شروع كني!-اون به هيچ وجه مزاحم من نيست و من هم نمي خوام بعد از عشقم زن بگيرم فهميدي يا نه؟؟-آره بابا چرا داد مي زني؟؟به من چه من امروز بالاخره شادي رو بايد ببينم!-باشه مي بينيش ساعت 5بيا به اين آدرس........-باشه اونجام كاري نداري؟؟-چرا خوب گوش كن ببين چي ميگم من نمي خوام حتي يه كلمه از واقعيت رو اون بدونه فهميدي يا نه؟؟فقط حقيقت رو به عنوان يه داستان براش تعري كن و بگو تو اگه جاي اون دختر بودي چي كار مي كردي؟؟همين ببين چي ميگه فهميدي؟؟بيشتر از اين نميگي تازه زياد هم براي دفعه اول نميگي چون من نمي ذارم بقيشو فردا ميگي بهش!-وا....چه فرقي داره؟؟ولي خب چون حوصله دعوا ندارم باشه!-در ضمن جلوي من هم ميگي!نمي خوام چيز اضافه اي بشنوم!-باشه!ولي نداشتيماااااااا-خدافظ-باي!
خب تموم شد به اينم گفتم برم يه ذره ديگه از گذشته براي شادي بگم تا نيومده دونه دونه موهاي منو نكنده!از تصور شادي در حال كندن موهاي خودم خندم گرفت و براي همين بلند زدم زير خنده كه شادي با تعجب اومد پيش من و وقتي منو ديد دارم اون جوري مي خندم يه ابروشو انداخت بالا و گفت:بيا حالا هي ميگم مشكوكي ميگي نه!بفرما چيه زنگ مي زني به اون نيلوفر خانوم و بعد اين جوري خوش حال ميشي؟؟و مي زني زير خنده؟؟داشتيم؟؟خب بگو چي شده ديگه؟؟-از تصورات شادي خندم گرفت و بدتر زدم زير خنده و با خنده گفتم تو چه فكري بودم شادي اول منو با تعجب نگاه كرد و بعد يه جوري كه انگار اطمينان داره به حرفي كه زده گفت:بابا به خلي تو نديدم والله و بعد يه ذره به هم نگاه كرديم و دوتايي زديم زير خنده!
رفتيم تو اتاق و دوباره شروع كردم به تعريف كردن گذشته من:خب تا كجا گفتم؟؟-تا اونجايي كه كاراملاي كاكائويي خوش مزه رو ريختي رو اون خانوم خوشگل خوش هيكله!-بله بله يادم اومد بعد رفتم اونو برسونم به خونشون!توي ماشين نه من حرف مي زدم نه اون فقط اون آدرس رو داد به من كه من دلم خواست بازم صداشو بشنوم نمي دونم چرا همش دنبال يه بهانه بودم كه سر صحبت رو باهاش باز كنم من:واقعا خيلي معذرت مي خوام كه لباستونو اين جوري كردم-نه تقصير شما چيه؟؟تقصير اون كاكائو هاي خوش مزه بود كه حواستونو پرت كرد و بعد هم با شيطنت يه لبخند زد از حرفش خجالت كشيدم و ديگه بي خيال حرف زدن شدم تا رسيديم به اون آدرسي كه گفته بود البته به اون كوچه به خونشون نرسيده بوديم كه گفت:ببخشيد اگه ميشه همين جا نگه دارين خودم ميرم ديگه!مرسي خيلي لطف كردين!-خواهش مي كنم وظيفم بودش ولي چرا خب تا خونه نريم؟نمي دونم اين چه حرفي بود كه زدم!-خب ديگه.....فهميدم نمي خواد ادامه بده و گفت ببخشيد شوهرم ممكنه بره من كليد ندارم زود تر ميرم تا پشت در نمونم خدافظ! و گذاشت رفت خيلي سريع از من دور شد!بهش حس خوبي داشتم ولي خودم اين قدر مشكل داشتم كه بي خيالش شدم و ضبط رو روشن كردم و آهنگ حسودي رو گذاشتم فكر كنم يه ذره براي من شعرش گفته شده بود به تمام عاشقايي كه عشقشون دو طرفه بود و اين جوري ازدواج كرده بودن حسوديم مي شد!
بعد از نيم ساعت اومد داشت همين جور مي رفت و اصلا حواسش به من نبود منم ديدم اين كه داره ميره براي همينم صداش زدم-خانوممممممم من اينجاماااااااا-برگشت به طرف من يه لباس بنفش تيره پوشيده بود كه بلند و ماكسي بود و يه كت كوتاه همون رنگي هم روش پوشيده بود تمام آرايش و تلي هم كه به موهاش زده بود رو عوض كرده بود و رنگ لباسش كرده بود معلوم بود از اون شيك پوشاست!شادي:باباااااا كجايي؟؟چرا ادامه نمي دي؟؟؟اين كي بودش حالا؟؟؟-اي بابا نمي ذاري يه ذره بريم تو اون زمانا!!اين........شيطون ميگم ديگه صبر داشته باش!با تعجب به من نگاه كرد و اومد نزديك پنجره گفت:اااااااا شما هنوز اينجايين؟؟-بله مگه اشكالي داره؟؟من باعث شدم شما برگردين و لباستونو عوض كنين و منم بايد برسونمتون ديگه غير از اينه؟؟-خنديد و سرش تكون داد و سوار شد توي راه بازم حرف نيم زديم كه گوشيم زنگ خورد مامان فريده بود زدم رو پيشونيم و اومدم جواب بدم كه قطع شد اون خانوم:ببخشيد هومن خان چيزي شده؟؟-نه يعني آره اشكالي نداره سر راه بريم كه بگم كيك رو خودشون روش كاكائو بريزن؟؟-نه اشكالي نداره سر راهمون هم هست ديگه رفتيم منم اونجا كارا رو درست كردم و برگشتم سوار ماشين شدم و به طرف خونه راه افتادم قرار بود دو ساعت ديگه كيك رو بيارن تا رسيدم خونه ديدم به به چه خبره اينجا كلي از مهمونا اومدن!و مامان فريده هم نگران داره تو آشپزخونه بالا و پايين ميره كه منو ديد و اومد طرفم كه با ديدن خانومي كه بغلم بود گفت:واي سلام نگين جون خوبي عزيزم؟؟ بيا برو پيش بقيه كيميا كه خيلي متنظرت بود! نگين؟؟؟چه اسم قشنگي!خوب شد اسمش رو گفت من نمي دونستم!مامان:هومن كجا بودي چي شد؟؟-منم براي مامان كل ماجرا رو تعريف كردم كه متوجه شدم مامانم الانه كه يه كاري بكنه منم زود در رفتم رفتم پيش كامران كه فرشته و كيميا هم اونجا بودن!و البته نگين هم بهشون اضافه شده بود كامران:سلام سلام هومن كجايي تو؟؟ كه متوجه صداي فرشته شدم:نگين مگه قرار نبود اون لباس سفيده كه با هم انتخاب كرديم رو بپوشي؟؟البته اين قشنگ تره و بهت بيشتر مياد ولي اون چي شد؟؟-هيچي خراب شد!-واي از دست تو چرا؟؟-هيچي يه پسر شيطون داشت كاكائ مي خورد و حواسش به من نبود و به هم خورديم و تمام لباسم شد كاكائو!-واه چه پررو مي گرفتي مي زديش!اون همه پول اون لباس رو داديا! از اين حرف فرشته خوشم نيومد!-نه فرشته جون خب عذر خواهي كرد حالا بي خيال خوبين........كامران:هومن كجايي؟؟هومن؟؟؟-جونم؟؟-يه حسي دارم!-چي؟؟ خدا خدا مي كردم نفهميده باشه من داشتم به نگين نگاه مي كردم كه گفت:نكنه ان پسر شيطون تو بودي؟؟-چه طور؟؟؟-آخه يه ساعت پيشم زنگ زدن گفتن كاكائو ها نيستش!الان هم تو با نگين اومدي!بعد هم زد زير خنده منم خنديدم و گفتم آره همونم!-نمي گفتي هم معلوم بود!- دوتايي زديم زير خنده!
تمام مهموني كيميا و كامران وسط بودن و داشتن عاشقانه مي رقصيدن و بقيه هم با لبخند بهشون نگاه مي كردن يه عده هم باز وسط بودن و داشتن مي رقصيدن فقط بين زوجاي جوون من و فرشته بوديم كه نرفته بوديم تا برقصيم چون اصلا حوصلشو نداشتم!چون هيچ عشقي بينمون نبود و نيست چون........آرزو مي كنم هيچ كسي مثل من نشه زندگيش! شادي:بابايي؟؟چه طور ميشه آخه...؟-نگو شادي جان تا همين جا بسه تو هم برو حاضر شو حموم هم برو باز رفتي اسكيت موهات داغون شده و الان سه و نيم تا بري و بياي ميشه 5برو گلم!-باشه بابايي و پا شد رفت طرف در ولي برگشت به من كه داشتم نگاهش مي كردم نگاه كرد و اومد گونمو بوسيد و برگشت و رفت!واي شادي نه مي دونم تو منو نمي ذاري و بري مي دونم!
خب خب خب بقيش رو بمونين تو خماري!!!!!!!!![]()
بچه هاااااااااااا مرسي كه وقتتونو گذاشتينو و آپمونو خوندين!
هر دومون واقعا ازتون متشكر و ممنونيمممممممممممممم!![]()
![]()
مرسييييييييييييييييييييييييييييي
دوستون داريم خيليييييييييي زيادددددددددددددددددد![]()
![]()
بازم ميگيمممممممممم كيمياي خوبمون تولدت مباركككككككككككككككككككككككككك ايشالله كامي ات درست بشه و بياي بازم پيشمون![]()
![]()
بابااااااييييييييييييييييي![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
فاطمه.فريبا
